شدم مث یویو! مدام حالم داره بالا و پایین می شه. یه مدت خوشحال و امیدوار، یه مدت هم اونقدر غمگینم و اتفاقات پشت سر هم می شن که گاهی دوباره مثل قبل از ته قلبم آرزوی مرگ می کنم. این روزا هر روز حداقل یه بار این آرزو رو می کنم.یه میلیون بار امیدرو تجربه کردم، و یه میلیون بار غم رو!
دیروز اوضاع خیلی بهم ریخته بود. با خانواده یه دعوای درست حسابی داشتم. متنفرم از آدمایی که با خانواده شون دعوا می کنن و در نود و نه درصد موارد هم تلاشم برای آروم کردن جو خانواده بی فایده س و ماجرا با یه دعوا تموم میشه. و همیشه این منم که محکوم می شم. این منم که آدم بده ی داستانم. این منم که اضافی ام. قبلا وقتی که عصبی می شدم خوابم می گرفت. حتی یادمه یه بار سه روز خواب بودم. فقط بیدار می شدم نماز می خوندم، نهار می خوردم و می خوابیدم. همین! اما خب خیلی وقت بود که دیگه اینطوری نشده بودم تا دیروز. دیروز صبح بعد از اون دعوای مزخرف خوابیدم تا افطار. بعد افطار هم دوباره خوابیدم تا همین چند ساعت پیش، الآن هم به زور چشامو باز نگه داشتم. این خوابیدنا همش عصبیه و نمی دونم این بار قراره کی تموم بشه؟!
گاهی با خودم می گم شاید بهتر باشه درمانم رو دوباره شروع کنم اما باز یاد وقتایی می افتم که اون قرصا رو می خوردم و مدام خواب بودم و روز به روز افسرده تر و ناامیدتر می شدم. حتی فکر می کنم افسردگی های الآنم هم از عوارض همون قرصا باشه. ولی خب از طرفی نمی تونم با این حال و احوالم هم بسازم. فعلا که با خودم لج کردم و فکر نکنم به این زودی دنبال درمان و این حرفا باشم اما خب اگه هم بخوام درمانمو شروع کنم به احتمال نود درصد دکترمو عوض می کنم و فکر کنم این بار یه عالمه قرصای ضدافسردگی هم بهش اضافه بشه. :| اما خب می دونین تصویری که از شروع دوباره ی درمانم تو ذهنمه چیه؟! اینه که یه روز همه ی قرصامو یه جا با هم می خورم و خلاص! به همین راحتی!
راستش نمی دونم چرا این پست رو نوشتم، شاید یه مشت غرغر رو دلم مونده بود که باید می گفتمشون. می دونم که پست غرغرانه و مزخرفی شد اما شما به بزرگی خودتون ببخشین. این طرفاکسی نیست که بشینه این حرفا رو گوش کنه و آرومم کنه. محبورم بیام اینجا آه و ناله کنم!
مث همیشه: خدایا بخاطر تمام قشنگی های زندگیم، بخاطر تمام قشنگی های دنیا ازت ممنونم!
برچسب:
نویسنده: ماهان اکبریپور